حلماحلما، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

نور چشمی

چهار ماهگی

کوچولوی قشنگ من 4 ماه گذشت ولی حس من این نیست اینه که انگار تو همیشه بودی انگار سالهاست که کنارمونی انگار توی همه خاطراتم هستی بعضی وقتا فکر می کنم از بچگی با من بودی هم بازیم بودی ولی تو کوچولوی منی که به لطف خداوند من دارم بزرگ شدنت رو می بینم از ته ته ته قلبم دعا می کنم خوشبخت شدنت رو ببینم اون موقع هست که حس می کنم کارم تمومشده و به سرانجام رسیده من این حس زیبای سبکی رو توی لحظه دنیا اومدن تو تجربه کردم خیلی حس قشنگیه. عزیزکم هر روز قیافه تو تغییر می کنه الان با عکسای قبلت خیلی فرق داری احساس منم نسبت به تو فرق می کنه هر روز عمیق تر می شه بزرگ تر و محکم تر کوچولو مشخصه که الان رفتار هات هم با تشخیص خودته نه غریزه به همین علت لبخندات و ...
30 دی 1391

اربعین

حلما جونم امروز اربعین حسینی هست اره امسالم چهل روز از عاشورا گذشت و ما هنور سر خطیم . . . البته این روزا اتفاق بد دیگه ای هم افتاده یکی از علمای تهران البته اسلام ایت الله اقا مجتبی تهرانی بعد از بیماری فوت شدن حلما دعا کن تهران از علما خالی نشه . . .   یا حسین راستی امروز سالگرد عقد مامان و بابا هم هست هفت سال پیش ما با هم پیمان زندگی بستیم یعنی شروع خوشبختی ما که با اومدن تو کاملتر شده . . . ...
15 دی 1391

لالا لالا لالایی

عزیزکم کوچولوی من وقتی که خوابت بیاد دیگه دین و ایمون نداری باید خوابت کنیم من هم سعی میکنم اطاعت امر کنم ولی بخت با ما یار نیست دیگه وقتی صدای تو برای خوابیدن بلند می شه شیر نمی خوری و غر غر می کنی ولی کوچولوی من شما با میک زدن اروم می شی و خوابت می بره ولی کو گوش شنوا وقتی کنارت می خوابم یا بلندت می کنم و راه می برمت یا روی پام تکونت می دم همه اتفاقی می افته که پلکای شما به هم نرسه یکدفعه تلفن زنگ می زنه، دماغ مامان می خاره، کار اضطراری پیش میاد، غذا سر میره، صدای زنگ خونه در میاد، بوی کتری بلندمیشه، صدای دزد گیر ماشین تو کوچه قطع نمی شه، یکدفعه میوه فروش و نون خشکی میان، بابا عطسه اش می گیره، تمام کارای مهم یادم میاد، . . . القصه شما نم...
12 دی 1391

زمستون

سلام هوا سرده نه هوای دل و خونه ما هوای بیرون پنجره عزیزم من از زمستون فقط برفش رو دوست دارم شما الان نمی دونید برف بازی چه خوبه تازه وقتی برف میاد همه بچه ها خوشحال می شن چون یه پله به تعطیلی مدرسه نزدیک می شن البته فکر کنم هم سن و سالای تو از تعطیلی خوششون نیاد چون توی خونه ها هم بازی ندارن و مدرسه بهترین جا برای بازیه . . . چند مدت پیش برف اومد خیلی ها اولین روز برفی شما رو تبریک گفتند از جمله خاله بنفشه(دوست دبیرستان مامان) ولی اونقدر نبود که بشینه و ما آدم برفی درست کنیم. ولی شما برا این روزای سرد مجهزیه می گی نه نگاه کن . . .   برفک   برفک عزیزم این اولین بافتنی مامان برای شما بود، وقتی هنوز توی دلم تک...
11 دی 1391

عشقولانه

سلام گلکم مامانی الان دیگه فرشته ها باید به ما حسودیشون بشه تو الان خیلی خیلی بیشتر به ما می خندی تا اونا عزیزکم موقع شیر خوردن وقتی نگاهمون به هم می افته شما می خندی در حالی که دهنت پره لبات از هم باز می شن انگار کنترل خنده ات رو نداری یا هنوز بلد نیستی قیافه بگیری و زبون کوچولوت هنوز داره تکون تکون می خوره البته ما رو هم مجبور به خنده می کنی، لحظه های شیر خوردن تو لحظه های عشقولانه ای هست حتی وقتی که با غرغر شیر می خوری خیلی هم با نمکه بعضی وقتا هم بازی بازی می چرخی، حرف می زنی، به دیگران گوش می کنی و دوباره می چرخی که شیر بخوری . . . مدام فکر می کنم چه طور این لحظه ها رو ثبت کنم چون خیلی شیرینن می دونم زمان اینا رو از من می گیره ولی ب...
9 دی 1391

مسابقه....

مسابقه بین بابا و مامان آغاز شد.... شما  هم از همین الان میتونید توی این مسابقه شرکت کنید... من  بیشتر شبیه کدومشونم.... عکسای بالایی باباییه و عکسای پایینی مامانی.. خواهشن نظر بدین.... خیلی مهمه...   ...
1 دی 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نور چشمی می باشد